Dienstag, 18. September 2007

lز خودم افتاده ام

اینگونه که به جائی بند نیستم

واین بازی به تکرار بازی

جدی کسل ام میکند

از رویای می گذرم که تو نمی شود

می بینی نمی رسیم

رسیدن هجاه نمی خواهد

وهی بدور خود گشتن

و نشخوار آن همه اکراه و باز و باز وباز

گیرم فردا کم ام بیاوری

من امروز بد آورده ام

واقعیت این که،

امروز رویای ترا افتاده ام



Durch eigene Hände bin ich gefallen

Sodass nirgends finde ich Halt

Und immer wieder das Spiel….

Ernsthaft widert mich an.

Durch einen Traum gehe ich, der über dich nicht wacht

Siehst, wir kommen nicht an

Das ewige um sich selbst kreisen….

Auskosten all diesen Nein

Und wieder und wieder und wieder ein Jammer

Auch wenn du mich morgen vermisst….

Heute kann ich von dir nicht träumen.




به خورده ئی از دردی که کشیده ام، نمی ارزد این شعر

برای شادی دلتنگم

برای عشق، برای تو آنگونه که نیستی

برا ی خودم پیشتر از تو

پیشتر از خودم که دیگر نیستم

پیشتر از این همه مرده که برای بزرگداشت یک زنده می آیند

پیشتر از پدرم که خود را خدا می داند

و مادرم که از بندگی خسته نمی شود

و خواهرانم که از بام تا شام خود را پنهان می کنند

پشت سنگری از عشو ه های ارزان

و زنانگی را با مادگی اشتباه گرفتن

برادرانم که از چشم های تاریخ گریه می کنند و با افتخار خود را به نمبدانم می زنند

و می دانم ها شان به زره ئی نمیدانم نمی ارزد
دلتنگم از این شعر و از دردی که به هیچ درد نمی خورد

پیشتر از همه این ها و از تو و خودم و دیگران

دلتنگم برای هیئت دیگر